X
تبلیغات
مولانا

مولانا

زندگی نامه و شرح مثنوی مولانا برگرفته از کتاب "متن و شرح مثنوی مولانا" نوشته ی دکتر محمد استعلامی

ترجمه متن عربی مقدمه دفتر اول مثنوی

این کتاب مثنوی است، که اصولِ اصولِ اصول دین است. درباره ی کشف رازهای وصول به حقیقت و رسیدن به مرتبه ی یقین است. و دانش بزرگ خداوندی است. و راه روشن خداپرستی است. و آشکارترین برهان خداشناسی است. «روشنایی آن مانند فانوسی است که در آن چراغی باشد»، چراغی که روشن تر از بامدادان نور بیفشاند. این کتاب بهشت ِ دل است، چشمه ها و شاخسارانی دارد و از آن میان چشمه یی است که روندگان این راه به آن سلسبیل می گویند، و صاحبان مقامات و کرامات، این بهشت را برای ماندن و آسایش روح بهترین جای می دانند. نیکان در این بهشت می خورند و می نوشند و آزادگان از آن گشاده خاطر و شادمان می شوند. این کتاب چون رود نیل برای شکیبایان نوشیدنی گوارا، و برای فرعونیان و خداناشناسان رشک و حسرت است، چنان که در کلام خدا می خوانیم: «به آن بسیاری از کسان را گمراه می کند و بسیاری را به راه می آورد»، و این کتاب درمان سینه های دردمند است و زداینده ی زنگ های اندوه، و رازگشای قرآن و فراوان کننده ی روزی های معنوی، و موجب پاکسازی خوی آدمیان، «به شرط آنکه در دست پیام گزاران بزرگوار و نیکوکار باشد» که نگذارند «جز پاکان کسی بدان دست بزند» و بدانند که «این فرود آمده از سوی پروردگار جهانیان است» و «پیش از آن یا پس از آن هیچ سخن دیگری، آن را دگرگون یا منسوخ نخواهد کرد» و خداوند این کتاب را نگاه می دارد «و او بهترین نگه دارنده و از همه ی مهربانان نرم دل تر است». برای این مثنوی القاب دیگری هم هست که خداوند بر آن نهاده است و ما به همین مختصر سخن را کوتاه کردیم، و این مختصر خود نشانه ی بسیار است و این جرعه به آبگیری ره می نماید و این یک مشت، سخن از خرمنی گران می گوید.

این بنده ی ناتوان نیازمند به رحمت خدای بلند پایه، محمدبن محمدبن حسین بلخی - که خدا بندگی او را قبول کند - می گوید: من در تطویل این کتاب منظوم مثنوی کوشیده ام، کتابی که شامل داستانهای شگفت و نادر، سخنان درخشان و رهنمایی های روشن است. این کتاب از طریقت پرهیزگاران سخن می گوید و بوستان خداپرستان است، شالوده های سخن در آن مختصر و کوتاه، و معانی آنها بسیار است. این کوشش را به درخواست کسی کرده ام که سرور، تکیه گاه و معتمد من است و پاره یی از پیکر من است که در آن روح من جای دارد، و ذخیره ی امروز و فردای من است، و او پیر پیشوای عارفان، رهنمای رسیدن به مرتبه ی یقین، فریادرس خلق، امین دلها و عقل ها، سپرده ی خداوند در میان آفریدگان، و برگزیده ی او از میان خلق، و جلوه گاه وصایایی است که خدا بر پیامبرش فرموده و اسراری که با بنده ی خاص درگاهش در میان نهاده، کلید گنجینه های عرش و امین گنج های این جهان، و او ابو الفضائل حسام الحق والدین حسن بن محمدبن حسن، معروف به ابن اخی ترک است. بایزید ِ این روزگار و جنید این زمانه، و مردی راستین در مرتبه ی ابوبکر است و پدر و اجدادش نیز چنین بوده اند که خداوند از او و از همه ی آن ها خشنود باد. در اصل از مردم ارومیه است و از طریق این سخن معروف که «به هنگام خفتن کُرد بودم و بامدادان عرب برخاستم»، نسبتی به شیخ بزرگواری دارد که گوینده ی این سخن است - خدا روان آن شیخ و فرزندان او را پاک بدارد - و این پدر و فرزند چه سلف و خلف نیکویی هستند. حسام الدین نَسَبی دارد که خورشید جامه ی خود را بر آن افکنده است و حَسَبی دارد که اختران روشنایی خود را به پیشگاهش افشانده اند. همواره درگاه این خاندان قبله گاه توجه دیگران بوده است و همواره فرزندان صاحبان ولایت معنوی به آن روی می آورند، و کعبه ی آرزوهاست که خواستاران لطف گرد آن می گردند. امید که همواره، تا ستاره یی می درخشد و اختری می تابد، این درگاه پناهی باشد برای آن ها که صاحب بصیرتند، و ربّانی و روحانی و آسمانی و عرشی و نورانی اند، آن ها که دیگران در نظاره ی آن ها خاموش می مانند، غایبانی که حضور دارند، خسروانی که در جامه های مُندرس اند، و نجبای واقعی جماعات مردم اند، و صاحبان فضیلت اند، و روشنایی های ره نماینده اند. ای پروردگار جهانیان این دعای مرا بپذیر، و این دعایی است که پذیرفته خواهد بود زیرا همه ی گروه های خلق را در بر می گیرد. و ستایش خدای یگانه را، و درود خدا بر سرور ما محمّد و پیروانش و خاندانش. و خدا ما را بس است و کارگزاری نیک است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مجتبی  | 

نام و تخلص مولانا...

آفریننده ی مثنوی مردی است به نام محمد با لقب جلال الدین.

دوستاران و یاران او ، از او به لفظ " مولانا " یاد کرده اند.

به دلیل شخصیت ممتازی که از روزگار جوانی به مولانا وجهه ی سروری و مرشدی می داد ،

حتی در زمانی که هنوز پدر او بر کرسی تدریس و ارشاد بود ، مولانا را " خداوندگار " نیز خطاب میکردند و افلاکی می گوید که این خطاب را نخست پدر برای او به زبان آورده است.

در آن زمان لقب خداوندگار مانند " خواجه " برای کسانی به کار می رفت که حرمت معنوی و اجتماعی داشتند و به معنی سرور و آقا بود.

افلاکی در مناقب العارفین ، مولانا را " سرالله الاعظم " نیز گفته و این تعبیری است مبتنی بر اعتقاد رهروان حق ، که انسان را - به ویژه انسانی چون مولانا را - جلوه گاه اسرار حق می دانند و این را در شمار لقب یا شهرت نباید آورد.

نیز نوشته اند که تخلص مولانا در شعر " خاموش " است ، و این هم با توجه به تکرار «خاموش» یا «خامش» یا «خموش» یا «خمش» در پایان بسیاری از غزلیات دیوان شمس است ، اما در آن موارد نیز غالبا این کلمات صورت تخلص ندارد و در ترکیب کلام یک لفظ عام است مثل « هله من خموش گشتم» ، «خمش کن ... » و ...

از مولانا با عنوان « رومی» و « مولانای رومی» هم یاد می شود ، زیرا که او در روم ، در آسیای صغیر قدیم و ترکیه ی امروز ، می زیسته و آرامگاه پدر، خود و خاندانش نیز در شهر قونیه است.

                                                                                           

پست ثابت

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

بلخ، ششم ربیع الاول سال 604

مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق ، هشتم مهر سال 586 ه.ش، در بلخ به دنیا آمد. پدرش واعظ سرشناس شهر، بهاءالدین محمد معروف به بهاء ولد بود.در منابعی که پس از مولانا نوشته شده، بهاءولد را فقیه بزرگ، صاحب فتوی، از مشایخ فرقه ی کبروی (پیروان شیخ نجم الدین کبری) ، و دارای لقب سلطان العلماء می بینیم، و از خود بهاءولد هم نقل شده است که لقب سلطان العلماء را پیامبر در خواب به او عطا کرده است.اما در آنچه پیش از اشتهار مولانا نوشته شده، مقام علمی و معنوی بهاءولد تا این حد جلوه ای ندارد، و ظاهرا پس از مولانا، مناقب نویسان درباره پدر او نیز با حرمتی مناسب مراتب مولانا سخن گفته اند، و بسیاری از معلومات و روایات را چنانکه در مشرق زمین همیشه پیش می آید با عواطف و احساسات رنگین تر ساخته اند.

به هر حال روشن است که بهاءولد موعظه های خود را با اندیشه ها و کلمات صوفیان می آمیخت، و مجلس او به همین دلیل گرمی و شوری داشت، و همین امر او را در مقام مقایسه با واعظان دیگر و با فقها و مدرسان قرار می داد، و فقهای بلخ از این محبوبیت او خشنود نبودند و به خصوص او را به سلطان العلمایی نمی پذیرفتند.

بهاءولد هنگامی از خراسان دل بر گرفت، که بسیاری از آگاهان و آزادگان جز این راهی در پیش خود نمی دیدند، زیراکه خامی و نادانی محمد خوارزمشاه و کارگزاران او، خراسان را در بیم یک فاجعه افکنده بود، و انتظار می رفت که مغول ها یورش های نابودکننده ی خود را آغاز کنند.در آن سال ها بسیاری از صاحبدلان و فرزانگان از خراسان و عراق کوچ کردند، و پس از چندی، گروهی از آنان سر از آسیای صغیر در آوردند، که بهاءولد هم یکی از ایشان بود.

بهاءولد، از چند سال پیش از مهاجرت، ظاهرا در بلخ نمی زیست، و در شهر های دیگر خراسان، وخش و ترمذ و سمرقند، اقامت های کوتاه یا متناوب داشت، و این سفرها با حرفه ی واعظی او هم متناسب بود.در سال 609 ه.ق-591 ه.ش که محمد خوارزمشاه به جنگ سلطان عثمان فرمانروای سمرقند رفت، و آن شهر را تسخیر و غارت کرد، خانواده بهاءولد در سمرقند می زیست و مولانا در آن روز کودک پنج ساله ای بود.

آغاز مسافرت طولانی بهاءولد و مولانا باید در سال 616 یا 617 ه.ق همزمان با گسترش یورش های مغولان باشد، زیرا هنگامی که این دو به نزدیکی نیشابور رسیده بودند، خبر از سقوط شهر بلخ می رسید، و چندی پس از آن، نیشابور هم در امان نماند.


+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

در نیشابور

بهاء ولد و مولانا رهسپار زیارت کعبه بودند، و در راه به نیشابور رسیدند، شهری که در آن زمان شیخ فرید الدین محمد عطار نیشابوری زندگی پربار و آسوده ای را به پیری رسانده بود، و هنگامی که یکی از رهروان معرفت از نیشابور می گذشت، می توانست از مهمان نوازی این پیر برخوردار شود، و این از آداب صوفیان بوده و هست که درویش مسافر را بنوازند و پذیرا شوند، و درویش مسافر نیز در هر شهر، یاران طریقت را بجوید و دیدار کند. شاید خبر مهاجرت های فرزانگان و صاحب دلان، عطار را بیش از همیشه چشم به راه مسافران صاحب دل ساخته بود، و روایت دولت شاه سمرقندی می تواند درست باشد که عطار از ورود بهاء ولد به نیشابور آگاه و دیدار او را پذیرا شد.

در آن روزها مولانا نوجوانی سیزده ساله بود، اما آگاه تر و پخته تر از سیزده سالگان. پیر بازار عطاران، شیفته ی ادراک و هوشیاری این نوجوان شد و اسرارنامه خود را به او هدیه کرد، و به بهاء ولد گفت که فرزندش به زودی آتش در سوختگان عالم خواهد زد.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

قراری در دیار غربت

مولانا و پدرش پس از پیمودن راهی دراز، از خراسان و بغداد و حجاز و شام، سر از قونیه در آوردند. در آن سالهای دشوار، که خراسان در زیر ترکتاز مغولان با خاک یکسان می شد، و فرمانروای خوارزم از برابر فتنه ای که خود برپا کرده بود، به جزیره آبسکون می گریخت، در آسیای صغیر مردی از خاندان سلجوق به فرمانروایی رسید، به نام علاءالدین کیقباد، فرمانروایی مقتدر، خوشنام و با فرهنگ، که با تاریخ و آیین شاهان آشنا بود، ادب و عرفان را می فهمید، دانشوران و شاعران را ارج می نهاد، عارفان را گرامی می داشت، و بسیاری از کارگزاران او نیز در این راه با او سر یاری داشتند. هنگامی که شهاب الدین ابوحفص سهروردی، به سفارت از خلیفه ی عباسی، برای او منشور تشریفاتی فرمانروایی روم را به قونیه برد، سلطان علاءالدین کیقباد، به حرمت دانش و فرزانگی، دست شهاب الدین را بوسید، و در بازگشت، بزرگان دربار را به بدرقه ی او فرستاد.

وجود علاءالدین کیقباد، برای بسیاری از آگاهان و فرزانگان و صاحبدلان، در آن روزهای ویرانی و نومیدی، امیدی بود و بسیاری از آنان را به آسیای صغیر می کشاند.بهاءولد هم یکی از این فرزانگان آواره بود، و در جستجوی پناهی، و قراری در دیار غریب. شهاب الدین سهروردی در دیداری که با بهاءولد در بغداد داشت، او را راهنمایی کرده و به او امید داده که در روم قراری خواهد یافت. بهاءولد نیز در همان روزهای زیارت کعبه عزم جزم داشت که از راه شام به روم سفر کند.

تاریخ ورود بهاءولد و مولانا به روم روشن نیست، اما اگر روایت سلطان ولد ( فرزند مولانا ) را بپذیریم، که جد او دو سال آخر عمر خود را در قونیه زیسته، ورود او به قونیه باید در سال 626 ه.ق یا 608 ه.ش باشد.

بهاءولد روز هجدهم ربیع الثانی سال 628 ه.ق یا 610 ه.ش در قونیه چشم از جهان پوشید، و پس از آن که جسم پیر را با حرمت بسیار به خاک سپردند، سخن از جانشینی او پیش آمد، و بی تردید همه ی چشم ها به مولانا نگریست.بهاءولد خود نیز گفته بود که مسند تدریس او را « خداوندگار جلال الدین محمد » شایسته است، همه ی مریدان هم با این نظر همداستان بودند، و تایید علاءالدین کیقباد هم جای سخن باقی نمی گذاشت.مولانا جوانی 24 ساله، تجربه یافته و آگاه، مفتی و فقیه و مدرس شد و بر کرسی تدریس نشست، و با اینکه در مکتب پدر، سخن عشق را شنیده بود، باز یک مدرس بود و از اسرار اهل معنا به شیوه ی عارفان عاشق سخن نمی گفت، اما در پشت این سیمای فقیهانه، کسی دیگر « در خروش و غوغا » بود، و این « پری روی » به ضرورت « تاب مستوری » آورده بود، تا برهان الدین محقق ترمذی ( از شاگردان بهاءولد) از راه برسد و روزنی بر او بگشاید.

تا این زمان تدریس و ارشاد مولانا، علاوه بر مباحث علوم شرعی، مواعظ و گفتارهایی بود در مایه ی « معارف بهاءولد » ، که مولانا از آن به نام « فواید والد » یاد می کند، و مجموعه ای است از سخنان و اندیشه های مردی که همواره در مرز شریعت و طریقت مانده و شخصیت او ترکیبی از فقیه و واعظ و عارف بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

برهان الدین محقق ترمذی

سید برهان الدین محقق، از سادات شهر ترمذ خراسان، در بلخ شاگرد بهاء الدین ولد بود، شاگردی که مراتب کمال را به سرعت پیموده و چندی پیش از مهاجرت بهاءولد، به گوشه ی انزوای خود در ترمذ بازگشته بود. اما شوق دیدار بهاءولد را در دل داشت، و چون شنید که بهاءولد از خراسان رفته است، بر شوق او غبار افسوس نشست، و این اندوه همدم او بود تا خبر رسید که پیر در قونیه ماندگار شده است. بی درنگ رهسپار سفر روم شد، اما یک سال پس از درگذشت بهاءولد به قونیه رسید. پیش از آن، هنگامی کهمولانا کودک خردسالی بود، بهاءولد بعضی از وظایف تعلیم او را به برهان الدین می سپرد، و در روم، یاد آن روزها، به برهان الدین می گفت که وظایف دیگری در پیش دارد.

افلاکی می نویسد که به هنگام ورود برهان الدین، مولانا در لارنده بود، شاید در سفری و انزوایی کوتاه، که ذهن را فراغت می دهد و در راهی روشن می اندازد، و به هر حال، نامه ها و پیام های برهان الدین مولانا را به قونیه باز آورد. برهان آن کودک هشیار و محبوب را مردی آگاه و فرزانه یافت و مجذوب شخصیت او شد، و به روایت افلاکی بر پای مولانا بوسه زد.

برهان الدین نخست آنچه را از بهاءولد آموخته بود، با مولانا در میان نهاد، که بی گمان مولانا نیز خود بسیاری از آنها را می دانست. آن گاه برهان ، به مولانا توصیه کرد که چند سالی در شام به افزایش معلومات خود بکوشد، او را به حلب فرستاد، و خود تا قیصریه با او همسفر شد، و از آن پس تا 9 سال از دور و نزدیک یار و رهنمای مولانا بود. مدت این مسافرت شام را بین چهار تا هفت سال نوشته اند، و باز گزارش دقیق آن از روایات به دست نمی آید، و دقیقا نمی توان گفت که این سال ها را مولانا در چه مدارسی گذرانده است؟ فقط میدانیم که مدتی در حلب، و دیری در دمشق بوده.

مولانا، پس از این سفر چند ساله شام، به عنوان یک دانشمند سرشناس علوم اسلامی به قونیه بازگشت، فقیهان و متشرعان به استقبال او رفتند، و اهل باطن نیز که او را از خود می دانستند، بازگشت او را گرامی داشتند، اما کار برهان الدین محقق هنوز به پایان نرسیده بود. برهان الدین می دید که این ذخیره ی علم قال باید از صافی حال بگذرد، تا از رعونت و کبر مدرسه در مولانا چیزی بر جای نماند، و مولانا دریابد که " محو می باید، نه نحو اینجا "، و آنچه در خراسان و شام آموخته، باید به دانش دیگری پیوند یابد، که آن را در مدرسه ها نمی آموزند: " فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف ".

برهان، مرید دانشمند خود را به چله نشینی، به سکوت و خلوت طولانی هدایت کرد، و پس از سه چله، دلش آرام گرفت. در مولانا رعونت و خود بینی نمانده بود، و می توانست مرشد رهروان دیگر باشد.

برهان الدین را از روزگار جوانی " سید سِردان " می گفتند. او سری را که می دانست، به مولانا سپرده بود، و چنان که گویی در این جهان باری بر دوش ندارد، سبک بال به قیصریه باز گشت، و ستاره زندگی این جهانی اش سال دیگر در قیصریه غروب کرد (638 ه.ق - 619 ه.ش).

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

آتش زنه

پس از سفر شام، و پس از سه چله یی که مولانا به هدایت برهان الدین بر پا داشته بود، به خواهش مریدان و دوستداران بر کرسی فقاهت و تدریس و ارشاد هم می نشست، و هنوز بیش و کم در همان راهی بود که پدرش سالیان دراز پیموده بود. اما، ادراک او از شرایط زمان، و اشارت و ارشادات برهان محقق به او می گفت که از سخن او شعله یی فروزان تر و سرکش تر باید برخیزد و آتش زنه یی باید این شعله را پدید آورد. درس و بحث تا سال 642 ه.ق – 623 ه.ش ادامه یافت، و محتوای مجالس مولانامباحث گوناگون فقه بود، و در کنار آن تفسیر قرآن با گرایش به مشرب عرفا، که در آن مولانا توانایی علمی و ذوق لطیف خود را به هم می آمیخت، و هر روز بر شمار مشتاقان مجلس خود می افزود، و  در یکی از چهار مدرسه یی که این مشتاقان گرد می آمدند، به روایت دولتشاه سمرقندی چهارصد تن پای درس او می نشستند. اما در پشت این " دستار وردای فراخ آستین " عاشقی بی تاب نهفته بود، و سخنش گاه شوری داشت که " ورای مدرسه و قیل و قال مسئله بود ". سر انجام آتش زنه یی که می بایست شعله را بر افروزد، پیدا شد، و چنان مولانا را به آتش کشید که درس و بحث و فقه و فتوی و " یجوز و لایجوز " در آن خاکستر شد، و از مولانا شعله یی ماند که بر سر کوی و برزن می رقصید و نور می افشاند، مردی که تا سی و هشت سالگی گِرد شاعری نمی گشت، یکباره سرشار از شعر ناب شد، و دست افشاندن و چرخ زدن و سماع عاشقان را راه وصول به حقیقت یافت.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

شمس تبریزی

دوشنبه بیست و ششم جمادی الثانی سال 642 ه.ق ، شمس تبریز در قونیه طلوع کرد، مردی بلند بالا، با چهره ای استخوانی، با نگاهی پر از خشم و دلسوزی، غمگین، رنج کشیده، و به تقریب شصت ساله.

شمس در دیار خود پیران طریقت را دیده بود. کسانی چون ابوبکر سلّه باف تبریزی و رکن الدین سجاسی او را ارشاد کرده، اما به جویاییِ گسترده روح او پاسخ نداده بودند، و او در جستجوی»  کسی » دیگر، « سفری شده بود » : « کسی می خواستم از جنس خود(=مناسب با اندیشه و ذهنیت خود)، که او را قبله سازم و روی بدو آرم، که از خود ملول شده بودم ». از تبریز به بغداد و از آنجا به دمشق سفر کرد، در دمشق ابن العربی را دید،با او دیدارها و بحث هایی داشت، و باز قرار نگرفت و شهر به شهر در جستجوی « کسی « بود که شاید خود هم درست نمی دانست که چگونه « کسی » باید باشد؟ برای گذران خود به هر کاری تن در داد. در ارزروم مکتب خانه باز کرد و باز در آنجا هم ماندگار نشد. شمس درویش غریبِ در به دری بود که از بی سامانی خود کوچ کرده بود، و سر انجام چون فرزانگان آواره ی دیگر، مانند بهاءولد و مولانا و نجم الدین رازی و ... ، سر از قونیه درآورد.

در گوشه و کنار آثار مولانا اشاراتی هست که نشان می دهد شمس مرد آگاه و فرزانه یی بوده، و علاوه بر علوم شرعی، ریاضی و حکمت هم می دانسته، اما باز باید گفت که شمس، تمام جهات وجودش به نوعی ابهام آمیخته است. آغاز زندگیش ، این که چه می دانسته و چه می کرده؟ و چگونگی پایان عمرش، در پرده ابهام است.

شمس چه در سر دارد؟ و چه بر زبان می آورد؟ که فقیه و حکیم پرمایه یی را در آستانه ی چهل سالگی عاشق و دیوانه می کند و در کوی و برزن می رقصاند؟ این درویش آواره کیست که وقتی او را به کار گِل می گیرند، کار می کند اما مزدش را نمی گیرد و می رود، همه گونه رنج می کشد، تحقیر می شود، و در پشت سیمای ستم دیده اش، غروری به استواری پولاد نهفته است، و نه غرور خود بینان و خود خدایان، غرور آن هایی که شوق هدایت دیگران را در سر دارند، و برای هدایت ناآگاهان، باید برتر از آنها جلوه کنند، برتری خواهی به دلیل خیر خواهی. این برای کسانی که درک نمی کنند، غرور است، خود پسندی است، بدخویی است و بیگانگی است. خود شمس هم از آن رنج می کشد، و سر انجام از همان کسانی که دلش به حال آن ها می سوزد، و آن ها صداقت او را نمی پذیرند، می گریزد: « اگر کسی مرا تمام بشناسد از من بسیار آسایش ها بدو رسد ».

شمس دروغ نمی گفت، و راستی را، حتی به زیان خود، بر زبان می آورد. در همان شهر بغداد، که روزی حلاج مشایخ بزرگ قرن سوم را سؤال پیچ می کرد، در قرن هفتم شمس گریبان اوحدالدین کرمانی را می گرفت که پرستش جمال آدمی و وسوسه های شهوانی تو، با ستایش جمال معنوی پروردگار چه ربطی دارد؟ و در برابر توجیه اوحدالدین، که می گفت: « ماه را در طشت آب تماشا می کنم »، فریاد شمس به آسمان می رسید: « اگر دَنبل در گردن نداری، چرا ماه را در آسمان نمی بینی؟ ». شمس به مجلس فقیهان و مدرسان می رفت، و می دید که همه ی علم آن ها منقول از این و آن است، و استناد به احادیث و اخبار. هرگز نمی گفت که دانش گذشتگان را نباید آموخت، اما معتقد بود که این علم منقول را باید خواند و حلاجی کرد، و سپس باید در آن تصرف کرد، و به نیروی اندیشه و تعقل، و ادراک شرایط زمان، باید دانستنی های تازه آفرید. در یکی از نسخه های مقالات می خوانیم: « تا کی به عصای دیگران؟ به پا روید. این سخنان که می گویید از حدیث و تفسیر و حکمت و غیره، سخنان مردم آن زمان است، که هر یکی در عهد خود بر مسند مردی نشسته بودند ... و چون مردان این عهد شمایید، اسرار و سخنان شما کو؟ » و از خود او می شنویم: « این کسانی که رهنمای عالَم اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می نهم». شمس در رابطه خود با مولانا هم، مولانا را از تکرار سخن گذشتگان، و حتی از مطالعه ی معارف پدرش بهاءالدین ولد، باز می داشت، تا ذهن او را از مایه های تازه یی بارور کند و به زایش سخنان تازه یی وادارد، و در این کار هم به کمال توفیق رسید. بلای جانِ شمس همین سنت شکنی بود، و همین نوآوری، و همین راستی، یا به قول خودش « بی نفاقی »، « این مردمان به نفاق دل خوش می شوند ... راستی آغاز کردی، به کوه و بیابان برون باید رفت ».

روزی که شمس به قونیه رسید، نمی دانست که آیا در آن شهر « کسی » را که می جوید، خواهد یافت؟ دیری در خاموشی ماند و چهره ی واقعی خود را نشان نداد. در « خان شکر فروشان » مانند یک تاجر حجره یی گرفت، و جامه ی بازرگانان به تن کرد، « دانه پنهان کن، به کلی دام شو » ، و نمی دانیم چند روز گذشت تا مولانا را دید. از نخستین دیدارشان گزارش هایی داریم، که جزییات آنها ناهماهنگ است و باید آمیخته با خیالپردازی های راویان باشد. دور نیست که شمس در جستجوی هشیارانه ی خود، شنیده باشد که « مولانا » یی درس فقه و تفسیر می دهد و بازار گرمی هم دارد، و رو به رو شدن با چنین مردی، برای روح شمس میدان مرد آزمایی بود:

- روایت افلاکی این است که روزی مولانا پس از درس، از مدرسه ی پنبه فروشان سواره بیرون آمد. شمس بیرون مدرسه او را دید، و پرسید که محمد برتر است یا بایزید؟ مولانا جواب داد که:  واضح است، محمد برتر است. شمس باز پرسید که پس چرا محمد گفت: ما عَرَفناک حقَّ مَعرفتِک، و بایزید گفت: سُبحانی ما اَعظَمَ شأنی؟. به روایت افلاکی مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد.

- به روایت جامی در نفحات الانس، مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.

- محیی الدین عبدالقادر در الجواهر المُضیئه نوشته است که شمس به مجلس درس مولانا رفت، و گفتگوهایی با او کرد، و سپس پرسید: این کتابها چیست؟ مولانا جواب داد: تو نمی دانی. پس از لحظه یی کتابها آتش گرفت و خاکستر شد، و شمس به مولانا گفت: این را تو نمی دانی.

- دولتشاه سمرقندی می گوید که مرشد شمس به او گفته بود که او باید به روم سفر کند، زیرا در روم سوخته یی هست که آتش در نهاد او باید زد.

- ابن بطوطه که در نیمه اول قرن هشتم از قونیه گذشته، روایات این واقعه را چنان که شنیده، نقل کرده، و ظاهرا در همان هنگام، نیم قرن پس از مولانا، این روایات را نادرست و ناهماهنگ یافته است.

اگر خطوط مشترک روایت ها را در نظر بگیریم، به احتمال زیاد، شمس از وجود مولانا آگاه شده، و منتظر فرصتی بوده تا با او رو به رو شود، و اگر او را مانند مدرسان دیگر خشک و قشری بیابد، بر او بتازد، اما در همان نخستین دیدار، مولانا شمس را مسحور شخصیت خود کرد، و شمس مولانا را. روایات را رها کنیم که شمس چه گفت و چه شنید؟ آنچه از این پس می بینیم، نشان می دهد که آتش زنه، شعله یی راکه می بایست، بر پا کرده بود.
کشش و جذبه ی روحانی از هر دو جانب بود. شمس مثل صاعقه یی بر حشمت این جهانی مولانا فرود آمده بود، و مولانا هم می خواست که این صاعقه ویرانش کند:

 من چه غم دارم که ویرانی بود؟                زیر ویران گنج سلطانی بود

در زندگی لحظه هایی هست که تأثیر و ارزش آن از یک عمر دراز بیشتر است، و در نخستین دیدارِ مولانا و شمس، یکی از آن لحظه ها پیش آمده بود. یک مدرس با حشمت که برتری اش در دلها حرمت و حسد می آفرید، از مدرسه بیرون آمده بود که فردا دوباره به مدرسه باز گردد، اما فردا شاگردانش انتظار کشیدند و او بازنگشت. نمی دانیم درست چه مدت؟ سه ماه، چهل روز، بیشتر یا کمتر؟ مولانا و شمس در به روی خود بستند، و آنچه را در مدرسه نمی توانستند بگویند، با هم در میان نهادند، و دیدند که راهشان از هم جدا نیست، و این راه از مدرسه نمی گذرد، اما به خانه ی معشوق می رسد.

درس و بحث و دیدار مولانا با شاگردان مختل شد. مولانا از کرسی تدریس و سجاده پیشنمازی برخاست، تا دست بیفشاند، پای بکوبد، غزلهای شورانگیز بخواند، و خدا را در فریاد هایی بجوید که به تمامی از دل برخاسته بود.

اما بر قونیه چه می گذشت؟
جمعی از مدرسانِ علوم شرعی، که درس آن ها در مقایسه با مولانا جلوه یی نداشت، فرصتی یافتند و به فریاد آمدند. مریدان و شاگردانی که مولای خود را از دست داده بودند، به آن فریاد پیوستند و بدین سان شمس شهری را به آشوب کشید، اما شمس، ماجراجوی بد اندیشی نبود که به نام دین و خدا همه چیز را ویران کند و وجدانش او را نیازارد، برای او آسان نبود که مرادی محبوب را از مریدانش جدا کند و میان مریدان بر سر رد و قبول این واقعه نفاقی در گیرد. روز بیست و یکم شوال 643 ه.ق شمس پس از شانزده ماه ماندن در قونیه، شهر را رها کرد و بی خبر از آنجا رفت، هر چند که بی این آشوب هم، شمس کسی نبود که قراری بگیرد. 
+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو

مولانا دریافته بود که شمس عزم سفر دارد، آن هم در روزهایی که شیفتگی به اوج خود رسیده بود. می کوشید که او را از سفر باز دارد، اما شمس ناگهان رفت، و نگفت به کجا؟ شاید خود نیز نمی دانست که به کجا خواهد رفت؟ از تمام وجود مولانا غزلهای شورانگیز جوشیدن گرفت، و دیگر شمس در قونیه نبود که مولانا را در خلوت بنشاند. یاران صاحب دل به سماع مولانا پیوستند و در یاد شمس با او همدم شدند، و مجلس تازه یی پدید آمد که در آن مفتی عشق همه را به ساز و سماع فرا می خواند.

جستجوی شمس دیری بی حاصل ماند، و مولانا نمی دانست که او را در کجا خواهد یافت: « کجا رفتی که پیدا نیست گردت؟ ». می توان گفت که شمس نیز، هر جا بود، دلش در قونیه بود، تنها شهری که در آن، کسی شمس را شناخته و درد او را دانسته بود. نخستین غیبت شمس ضربه ای بود که مولانا را برای مدتی از هر تلاش منظم باز می داشت. در غزل های این دوره، مولانا عاشقی است که گرد خود چرخ می زند، و تدبیر یک سفر از او بر نمی آید. سرانجام به مولانا مژده دادند که « به شام است شمس تبریزی » و مولانا شادمانه اندیشید که « چه صبح ها که نماید، اگر به شام بود ». پیام ها و نامه های مولانا شمس را به قونیه باز نیاورد. مولانا فرزند خود سلطان ولد را با چند تن از یاران روانه دمشق کرد. سلطان ولد مدتی در آنجا ماند و در ذی الحجه سال 644 ه.ق با شمس به قونیه بازگشت، و این راه دراز را، به میل شمس پیاده پیمود.

این بار مریدان، نخست به حرمت مولانا، شمس را به گرمی پذیرا شدند، و آنگاه خود نیز مجذوب او گردیدند، و بسیاری از آنها پذیرفتند که در خلوت مولانا و شمس، و در فاصله ای که شمس میان مولانا و آنها پدید می آورد، حکمتی باید باشد. شمس به ماندن در قونیه دل نهاد، و چندی پس از بازگشت، بنابر روایات، در خانه ی مولانا با زنی به نام کیمیا پیوند همسری بست، و اندک سامانی گرفت، که چندان هم دیرپا نبود.

نزدیک چهارده ماه دوری شمس، مولانا را خوب پخته و سوخته بود. دیگر نشانه ای از مدرسه با خود نداشت. نه « قبای فراخ آستین » سابق را می پوشید، و نه دستار فقیهانه بر سر می نهاد. کلاهی داشت از پشم عسلی، فرجی می پوشید، جبه ای گشاد و بسیار ساده و آن هم از پارچه هندباری، که گویا در آن روزها جامه عزاداران بود. اگر روی کلاه عسلیش دستاری می بست، دنباله ی آن را « شکرآویز » می کرد، یعنی از پشت گردن به میان دو شانه خود می انداخت، و بی گمان شمس هم این شمایل را بیشتر می پسندید.

اما باز، دیری نگذشت که کینه ی شمس در دلها زنده شد. ساده دلان نمی پذیرفتند که مولای آنها را، مردی « جادو » دیوانه کند و در کوچه و بازار برقصاند. فقیهان و واعظان از غیرت مسلمانی سخن می گفتند، و کسانی را به خانه ی مولانا می فرستادند، تا در پیش چشم مریدان از او مسائلی بپرسند و رسوایش کنند، و شمس، که در خود جادویی و نیرنگی نمی دید، دلش می سوخت که چرا « بی نفاقی » او را گمراهی می دانند؟ با این حال دیری خلوت مولانا را دوام بخشید، و سخت گرفت، باز مریدان را از دیدار او محروم کرد: « چه شکرانه می دهی تا او را به تو نمایم؟ »، و مولانا هم با او موافق بود: « تو بگو به هر که آید، که سرِ شما ندارد».

کینه ها زبانه کشید و زبانه ها بالاتر گرفت، و این بار شمار بیشتری از دوستان  و دشمنان، ریختن خون شمس را روا می دانستند، و اگر چه با تردید باید خواند، روایت افلاکی این است که علاءالدین فرزند دوم مولانا هم « در خون شمس شد » و بیماری ناشناخته یی او را از پا درآورد.

پایان زندگی شمس، چون آغاز آن و تمام آن، پر از ابهام است. او را کشتند؟ از قونیه گریخت؟ اگر گریخت، این بار سر از کجا درآورد؟ نمیدانیم. سلطان ولد هم می گوید: « ناکهان گم شد از میان همه »، و پیش از آن شمس گفته بود که من خواهم رفت، « ندهد کسی نشان ز من هرگز ». جز این هر روایتی را با تردید باید خواند: او در محضر مولانا بود؟ از بیرون کسی او را صدا کرد؟ بیرون رفت و او را کارد زدند؟ فریاد او کارد زن ها را بیهوش کرد؟ و سرانجام جز چند قطره خون چیزی باقی نبود؟ افلاکی هم که در مناقب العارفین روایت های گوناگون را نقل می کند، در این مورد شک و تردید دارد، و حتی در مورد مدفن منسوب به شمس در کنار مزار مولانا، نیز با قطع و یقین حرف نمی زند، چنان که وجود مدفن شمس در خوی و تبریز هم جای حرف دارد. آنچه از شاهد حاضر در ماجرا، سلطان ولد، می شنویم، همین است که شمس در سال 645 ه.ق در پی دومین آشوب ناپدید شد، و کمتر می توان باور کرد که او کشته شده باشد، زیرا پس از آن مولانا بار دیگر به جستجوی او برخاست، و دو بار خود به دمشق سفر کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم

غیبت دوم، مولانا را بیش از همیشه آشفته کرد. دیگر جز غزل گفتن و رقص و سماع، به کاری نمی پرداخت، و این بار خشم فقیهان را چنان برانگیخت که به تحریم رقص و سماع فتوی دادند، و شکایت به قاضی سراج الدین ارموی بردند، تا درباره ی این بدعت داوری کند. قاضی بدین گونه داوری کرد که: مولانا مؤیّدٌ مِن عنداللّه است و با او کاری نمی توان کرد، و مولانا، بی هیچ هراسی از این تکفیر و شکایت، در عالم خود بود، و سلطان ولد تصریح می کند که « یک زمان بی سماع و رقص نبود ».

مولانا از دمشق خاطره های بسیار داشت، و از آن بالاتر، دمشق، شهری بود که یک بار گم شده ی او را به او بازگردانده بود:

زآن صبح سعادت که بتابید از آن سوی                    هر شام و سحر مست سحرهای دمشقیم

این بار مولانا خود رهسپار دمشق شد، چندی در آنجا ماند، مریدان بسیار به او گرویدند، و مجلس ارشاد و سماعش آوازه یی یافت، و باز در دمشق، گروهی شگفت زده او را چنان نگاه می کردند، که انگار جنونی سخت او را از راه خدا به دربرده بود، و آنها برایش دل می سوزاندند، و به هر حال این بار جستجوی شمس بی نتیجه ماند.

مولانا به قونیه بازگشت، و باز به ارشاد مریدان روی آورد، اما آن سرگشتگی که در او بود، مریدان را هم پراگنده و سرگشته کرده بود. روایات هم حاکی از آن نیست که مریدان مانند گذشته بر او گرد آمده باشند، شاید به همین دلیل مولانا روزگار را دشوارتر دید، و دگربار راه دمشق پیش گرفت، و باز چندی در دمشق و یک جستجوی بی حاصل دیگر.

نزدیک به دو سال از رفتن شمس گذشته بود، و درباره ی او پاسخ پرسش ها همان بود که: نمی دانیم چه پیش آمده است؟ مولانا به این نتیجه رسید که « مرهم این ریش جز این ریش نیست ». از جستجو دست کشید و به قونیه بازگشت، تا شاید شمس را در خود باز یابد، و جلوه های این شمس ِ مولانا شده را بر مریدان بیفشاند و آنها را دوباره گرم و روشن سازد.

چهارمین سفر مولانا به شام هم به پایان رسید، سفری در کنار پدر، سفری به هدایت برهان الدین محقق، و دو سفر در جستجوی شمس، و سرانجام بازگشتی نومیدانه، و آفرینش امید هایی تازه. ره آورد این سفرها ذهنی بود که در آن یک دریا دانش و تجربه و اندیشه پنهان بود، و بی گمان یکی از سرمایه های ارزنده ی فرهنگ ایران و اسلام به شمار می آمد. مولانا می بایست بر شور و اندوه عاشقانه ی خویش چیره شود، تا سال های پر حاصلی در پیش داشته باشد، و توانست و بر آن چیره شد. مریدان باز به سوی او آمدند، و این بار ارشاد و تقریر مولانا کاملاً خانقاهی شد و به رقص و سماع در آمیخت، و تا پایان عمر او، این شیوه دوام کرد. اما ناگفته نگذارم که مرشدی و شیخی مولانا، یک نمونه ی مطابق با آداب خانقاه های دیگر نبود، و مولانای به این عظمت، گاه خود را مرید یکی از مریدان می دید. او همیشه در میان مریدان نبود و خلوت های آفریننده ی خود را گرامی می داشت و دور از ازدحام جماعت، ظاهراً ذهن خود را برای فیضان بیشتر آماده می کرد، و برای چنین فراغتی، خلیفه و کارگزاری می بایست، تا در ساعات خلوت مولانا، او پاسخگوی یاران باشد. ضرورتی نداشت که این خلیفه مردی سالخورده و آگاه و مجرب باشد، همین که مولانا به او اعتماد می کرد و او را دوست می داشت، کافی بود. دو خلیفه یی که پس از غروب شمس کارگزار مولانا شدند، صلاح الدین و حسام الدین، هر دو از مریدان جوان بودند، و اعتراض یا حسد دیگران هم در قبول آن ها تزلزلی پدید نیاورد.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

صلاح الدین زرکوب

نخستین خلیفه ی مولانا صلاح الدین زرکوب بود، مردی از روستاهای قونیه، پیشه وری ساده که دکان زرکوبی داشت، به عاشقان حق ارادت می ورزید، و گویا روزگاری به مجلس برهان محقق هم می رفت. درس خوانده و کار دیده نبود، و در نظر مریدان سالمند مولانا، هرگز مرتبه ای نداشت که کارگزاری مولانا را شایسته باشد، عامیانه حرف می زد، به قفل می گفت: قُلف، و اگر می خواست که بگوید فلان کس به یک بیماری مبتلا شده، می گفت: مفتلا شده. اما مولانا، او را، خلوص و صفای او را دوست می داشت، تا آنجا که در دنباله ی دیوان شمس برای او هم غزل می سرود. اگر به او می گفتند که صلاح الدین عامی یا اُمّی است و حتی کلمات را نادرست ادا می کند، می گفت: « راست آن است که او گفته، چه اغلب اسماء و لغات موضوعات مردم است ».

صلاح الدین هم مانند شمس آماج حسادت ها شد، اما این بار کار به آشوب نکشید، زیرا مولانا و مریدان صمیم او، بیمی از این ماجراها نداشتند، و صلاح الدین هم مانند شمس با مقبولات عوام رو به رو نبود. یکی از همان مردم بود، و در میان بازار دکان خود را داشت و مثل آن مردم زندگی می کرد. با این حال چند تنی از حسودان سخن از کشتن صلاح الدین بر زبان آوردند، و این سخن به گوش مولانا و صلاح الدین رسید. صلاح الدین خندید: چطور نمی دانند که هیچ کاری بی امر حق صورت نمی گیرد؟ و مولانا آن حسودان را به مجلس خود نپذیرفت، تا پشیمان و دل شکسته به عذر خواهی آمدند.

در همان سالها میان مولانا و صلاح الدین پیوند خانوادگی هم پیدا شد. فاطمه دختر صلاح الدین به همسری سلطان ولد در آمد، و مولانا عروس خود را به شاگردی نیز پذیرفت، و به او نوشتن و قرآن خواندن آموخت. یک بار که فاطمه از سلطان ولد دلگیر شده بود، مولانا دو نامه ی محبت و اندرز به آنها نوشت، و باز دلهایشان را به هم نزدیک کرد. و این نامه ها در دست است.

صلاح الدین ده سال کارگزار مولانا بود، و روز اول محرم سال 657 ه.ق به دنبال یک بیماری دیرپا دیده فرو بست. پیش از مرگ به مولانا گفته بود که مرگ او شیون ندارد، زیرا آزادی روح اوست. جنازه اش را با ساز و سماع بر دوش مریدان صمیم مولانا، به آرامگاه بهاءولد بردند، در پیش جنازه گویندگان و نوازندگان روان بودند، و در پی آن مولانا، سر برهنه، فریاد کنان و چرخ زنان می رفت و این، دوازده سال پس از ناپدید شدن شمس بود.


+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

چلبی حسام الدین

مرگ صلاح الدین مدتی مولانا را در اندوه فرو برد، اما بار این فراق بسیار سبک تر از هجران شمس بود. مولانا دوازده سال پیرتر یا پخته تر شده، و صلاح الدین هم مانند شمس به هستی مولانا نیامیخته بود. مولانا می بایست کارگزاری دیگر به جای صلاح الدین بنشاند، و خلوت های خود را باز یابد. در میان یاران، نظر او به ابن اخی ترک بود، چلبی حسام الدین، حسن بن محمد ارموی، مردی که مولانا در مقدمه ی دفتر اول مثنوی او را « ابویزید الوقت و جنید الزمان » می خواند، و به مرتبه ی بزرگترین پیران طریقت می رساند.

خانواده ی حسام الدین اهل ارومیه، و پدران او از پیش کسوتان مکتب فتوت بودند، مکتبی که در مراتب انسان دوستی و موازین کمال آدمی، به تصوف بسیار نزدیک است، و مانند بسیاری از صوفیان، مولا علی (ع) را نمونه ی اعلای کمال انسانی و سرمشق رهروان می شمارد. این جوانمردان، پیش کسوتان را « اخی »  می گفتند، و « اخی ترک » پدر حسام الدین یکی از آنان بود. « چلبی » (=سرور ) لقبی است که در جمع یاران مولانا برای حسام الدین به کار می رفته، و بسیاری از مشایخ مکتب مولانا و کسانی از خاندان او نیز بعدها این لقب را داشته اند.

حسام الدین در سال 622 ه.ق در قونیه به دنیا آمد، و هنوز بسیار جوان بود که پدرش در گذشت، و جوانمردانِ « لنگرِ » اخی ترک او را پیش کسوت شناختند. در آن روزهایی که مولانا با شمس تبریز شور و حالی داشت، حسام الدین با یاران و جوانمردان مکتب خود، به خدمت مولانا آمد، و به جمع مریدان او پیوست، و پس از آن هرچه داشت در راه مولانا ایثار کرد، و حتی به دستور او اسباب خانه اش را هم فروختند، و چون لالایان و خدمتگزاران به او گفتند که دیگر چیزی نمانده است، گفت: شما را هم در راه حق آزاد کردم. باز جزئیات این روایت را نمی کاویم که درست است یا نادرست؟ ارادت و دلبستگی حسام الدین به مولانا، در مثنوی بازتابی دارد که مرتبه ی آن بالاتر از محتوی این روایت است. از کلام مولانا می توان فهمید که یکدلی و ادراک و ارادت حسام الدین در میان مریدان مولانا، یک استثنا بوده، و در مقابل، مولانا هم این ایثار و ارادت را با حرمت بسیار و به شایستگی پاسخ داده است.

حسام الدین علاوه بر کارگزاری و کارفرمایی در خانقاه مولانا، در خانقاه ضیاءالدین وزیر هم به شیخی رسید، و روزی که قرار بود در آنجا بر کرسی ارشاد بنشیند، مولانا سجاده ی او را بر دوش خود به خانقاه ضیاءالدین برد، و این هم پاسخی دیگر به دوستی خالص حسام الدین بود. ناگفته نماند که حسام الدین هم مانند شمس تبریز و صلاح الدین زرکوب، از حسد کوته نظران در امان نبود، و در مثنوی موارد بسیاری هست که مولانا ضمن ستایش حسام الدین، آن حسودان را سرزنش می کند، یا به تلخی اندرز می گوید.

تأثیر حسام الدین در کار و بار مریدان و خانقاه مولانا ستایش انگیز است، اما بالاتر از آن، نقشی است که او در آفرینش مثنوی دارد. همه ی کسانی که این مرحله ی زندگی مولانا را گزارش کرده اند، حسام الدین را پیشنهاد کننده و پی گیر سرودن مثنوی می دانند. خط مشترک روایت ها این است که: یاران مولانا برای ادراک معانی بلند عارفانه، آثار سنائی و عطار را می خواندند، و حسام الدین می دید که مولانا خود به مرتبه یی فراتر از آن آثار رسیده، و زایش و فیضانِ ذهن او می تواند اثری پر مایه تر از حدیقه ی سنائی و مثنوی های عطار پدید آورد. گویا مولانا خود نیز به این نتیجه رسیده بود، اما نمی خواست که یاران، پیر عارف نیشابور و حکیم رازدان غزنه را از یاد ببرند.

شبی حسام الدین در خلوت به مولانا پیشنهاد کرد که خود اثری از نوع الهی نامه ی سنائی، یعنی همان حدیقه الحقیقه، پدید آورد، و راویان می نویسند که همان دم (!؟) مولانا از گوشه ی دستارش کاغذی بیرون کشید، که نی نامه ی سر آغاز مثنوی، یعنی همان هژده بیت آغاز دفتر اول را بر آن نوشته بود، و بدین سان سرودن مثنوی آغاز شد، و از آن پس سالهای سال، حسام الدین شبها پای سخن مولانا می نشست، و آنچه را مولانا می سرود، ثبت می کرد، و به آواز خوش برای خود او می خواند، و چه بسا که این کار تا به صبحدم می کشید.

آفرینش مثنوی، چندی پس از درگذشت صلاح الدین زرکوب آغاز شد، اواخر سال657 یا اوایل 658 ه.ق و پایان آن پس از سال 668 نباید باشد، زیرا کهن ترین نسخه ی مثنوی تاریخ 668 ه.ق دارد. در این ده سال، میان 660 و 662، گویا در کار سرودن آن وقفه یی پیش آمد. درگذشت همسر حسام الدین و بیماری خود او در آن دو سال اجتماع یاران را بی سامان کرده بود، و مولانا در غیبت حسام الدین، چنان که می بایست به شور و حال نمی آمد، « مهلتی بایست تا خون شیر شد ». از همین سر آغاز دفتر دوم می توان دریافت که حسام الدین در تراوش معانی از روح مولانا، چه تأثیر شگرفی داشته است، و این یاد آور ادراک متقابل و رابطه ی معنوی حسن بصری و رابعه عدوّیه است، که اگر رابعه در پای منبر نبود، حسن بصری سخن نمی گفت و پایین می آمد: « شربتی که ما از برای حوصله ی پیلان ساخته باشیم، در سینه ی موران نتوان ریخت ».

دفترهای دوم تا ششم مثنوی در سال های 662 تا 668 ه.ق آفریده شد، و به دست حسام الدین و با مباشرت یاران دیگر ثبت و تدوین گردید، و احتمالاً برای مولانا هم خوانده شد، و در آن اصلاحاتی صورت گرفت. نسخه یی که امروز بر مزار مولاناست، پنج سال پس از در گذشت او (677 ه.ق) از روی یکی از دستنویس های مورد تأیید او تحریر و باز نویسی شده و معتبرترین نسخه ی مثنوی است. و مطالب این وبلاگ نیز بر اساس این نسخه است.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مجتبی  | 

ما به فلک می رویم، عزم تماشا که راست؟

نیم قرن سفر کردن، خواندن و آموختن، اندیشیدن و گفتن، سرودن و نوشتن، مقابله ی خانقاه و مدرسه را تاب آوردن، رنجهای گوناگون دیدن، و نرنجیدن و نرنجانیدن، مولانا را فرسوده و افسرده کرده بود، و هنگامی که دفتر ششم مثنوی پایان می گرفت، او هم گرایشی به خاموشی داشت. این غبار پیری و فرسودگی، حتی از دفتر سوم نیز بر سیمای او دیده می شد. گاه رشته ی سخن از دست او بیرون می رفت و حکایت ها و مباحث بریده بریده می آمد، و گاه حکایت های بسیاری در هم فرو می پیچید. ظاهراً در چهار پنج سال پایان عمر، مولانا بیشتر در خلوت خاموش خویش بوده، و به ارشاد و سخن سرایی منظم نمی پرداخته است، دیدار او با یاران در مجلس سماع صورت می گرفته، و این سماع تا آخرین ساعات زندگی اش دوام داشته است. آخرین شب، مولانا در « حمای محرق » (تبِ سوزان) بود، اما بیم مرگ در چهره ی او دیده نمی شد. غزل می خواند و شادمان بود، و یاران را از غم خوردن و بی تابی باز می داشت:

      رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن                 ترکِ من ِ خرابِ شبگرد ِ مبتلا کن

.............................................           .............................................

در خواب،دوش،پیری،در کوی عشق دیدم           با دست اشارتم کرد که: عزم سوی ما کن

                                                                                                  غزل 2039 دیوان شمس

روز یکشنبه پنجم جمادی الثانی سال 672 ه.ق ، بیست و ششم آذر 652 ه.ش، هنگامی که روز به پایان رسید، دو آفتاب در افق قونیه فرو نشست. جسم دردمند و سوزان مولانا سرد شد، بی آنکه مرگ جسم، او را بمیراند، و امروز پس از هفتصد و پنجاه سال، او سرشار از زندگی، مرا و شما را در این گفتارها و دفترها به هم پیوند می دهد، و با من و شما در گفتگوست.

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1390ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط مجتبی  |